قهرمان ميرزا عين السلطنه

4151

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

جاها در ميز شام بعد از صرف چاى و شربت بشارت السلطنه و عدل الممالك گفتند ما برويم سر ميز شام ملاحظهء اسامى خودمان را بكنيم . مبادا اين كارگذار بدنفس شيطان سوء احترامى نموده باشد . تهيهء اين مهمانى و ترتيب ميز و دعوت را حكومت به كارگذار ميرزا زين العابدين خان واگذار نموده است . رفتند و پس از نيم ساعت كه چندين مرتبه دور ميز را طواف دادند و خيلى با سالار حشمت معاون و ديگران صحبت نمودند كه من مشاهده مىكردم گاهى به حال غضب و گاهى به حال جنگ بودند و آخر الامر شانه‌ها را بالا انداخته با لبهاى آويزان آمدند نزد من كه كارگذار در تقدم و تأخر هزار قسم ملاحظهء دوستان خود را نموده و ما هرگز در سر شام نمىرويم ، مگر جاهاى ما را تغيير بدهند . بشارت السلطنه خودى آراسته بود از نشان و حمايل و سردوشى و قداره و غيره و غيره . اما من و اغلبى به همان سردارى مشكى قناعت نموده بوديم . اين حرف آنها مرا هم به خيال انداخت . گفتم پس من هم بروم ببينم ( ميز شام را جلوى حوض پشت به عمارت در ميان باغ چيده بودند ) . من كه برخاستم رئيس عدليه هم همراه من آمد با جمعى ديگر . من هم چند مرتبه طواف كردم آخر الامر اسم خودم را سمت چپ حاكم به فاصلهء پنج نفر زيردست دكتر روس ديدم . بر طبع من هم مثل آنها خيلى گران آمد . خود كارگذار از ملعنت هيچ نزديك نمىآمد . سالار حشمت هم دانسته يا ندانسته و از شيطنت مىگفت من هيچ از اين قبيل مهمانيها اطلاع و سررشته ندارم . ما هم گفتيم براى يك لقمه شام از همه‌چيز خود نخواهيم گذشت . مىرويم . كارگذار صندلى خودش را دست راست قونسل قرار داده بود و صندلى بشارت السلطنه را دست چپ . صندلى ميرزا احمد خان را دست چپ حاكم ، صندلى مرا پنج نفر فاصله . صندلى حاجى خان ماژر ژاندارمرى را زير دست خودش ، مال رئيس عدليه را دو نفر بعد از ياور ژاندارمرى . همين‌طور هزار قسم شيطنت و هتك احترام نموده بود . ميز زاكوسكه - مشروب خوردن معتمد السلطنه حكومت برخاست سر ميز زاكوسكه كه محل ديگر گذاشته بودند ميرزا احمد خان و كارگذار هم جفت به جفت او ، صاحب‌منصبان روس و قونسل هم رفتند ، ديگر نه اين حاكم چرتى نه آن كارگذار ابدا به ساير مدعوين تعارف نكردند . لهذا هيچ كدام نرفتيم و بناى قرقر و لندلند و فحش به كارگذار و بالاخره به ميزبان شد . سالار حشمت هرچه چاپلوسى كرد مفيد واقع نشد . هركدام از يك سمت بناى رفتن را گذاشتند . من و رئيس